نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
تا آزادی پلی تکنیکی های در بند

   تغییر نام   

بیش از  یک ماه است که چند تن از بهترین دوستانم به خاطر جرم ناکرده به بدترین نوع گرفتاری، آن هم زندانی سیاسی گرفتار آمده اند. این اتفاق قبل از این که احساسات سیاسی من رو تحریک کنه، احساسات دوستانه و برادرانه من رو نشونه گرفته، غم و اندوه به جانم رسوخ کرده و احساس می کنم زمین و آسمان بدترین فحش ها و تحقیر ها رو بهم نسبت می دن. از اینکه در راستای کاهش درد آنها کوچکترین کاری نمی شه کرد...

من هم به این حرکت وبلاگ نویسان می پیوندم و تا آزادی دوستانم اسم وبلاگ رو تغییر می دوم:
   تا آزادی پلی تکنیکی های در بند
لینک
یکشنبه، 27 خرداد، 1386 -

   این بار گر می توانی برقص!   

باز اين چه شورش است؟

حال مي فهمي... برقص با اشک و اندوه برقص

به وجد آ از اندوه، از غم، مي بيني؟ مي تواني؟ غم يعني چه؟

مي بيني چه خبر است؟

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟

لینک
دوشنبه، 21 خرداد، 1386 -

   نوبت منه؟؟؟!!!   

از اون جایی که آقا محسن ایده زدن و یه بازی راه انداختن و باز از اون جایی که قرعه ادامه بازی به نام من افتاد... پس بسم ا... چاره ای نیست....

میشه از همین جا شروع کرد:

بدين منظور از همه ي دوستان علاقمند دعوت مي شود پي نوشت هاشون رو توي قسمت نظرات ادامه بدن تا من با اسم خودشون به پي نوشتاي اين پست اضافه كنم. علاقمندان مي تونند پي نوشت هاي ارسالي خود را مرتبط با يكي از سه موضوع وبلاگ من (طرف دیگر شب)، خود من، آخرين پستم (همين پست) يا پي نوشتي بي ربط بنويسن. گفتني است پي نوشت هاي نامربوط حذف مي شه (دقت كنيد نامربوط با بي ربط فرق مي كنه). پايان مهلت ارسال پي نوشت ها يکشنبه ۲۰ خرداد است. آخرين نفري كه پي نوشت بنويسه و وبلاگ داشته باشه همين بازي رو توي وبلاگش ادامه مي ديم. يعني ميايم اونجا و پي نوشت هاي مرتبط با وبلاگش، خودش، آخرين پستش يا بي ربط مي نويسيم. و اين بازي رو تا اونجا كه مزه داره ادامه مي ديم :دي

پی نوشت ها:

۱- داشتيم کم کم خودمونو معرفی ميکرديم!!!

شریکم ميگفت اين محسن عجب ادم با ظرفيتيه خوب دووم اورده.اما بالاخره اعتراف کرد اما خيلی دير اگه از همون اول اين غلط ميکرد کار به اينجا نميکشيد با اين بازی مسخرش با پست اخریش .جدان درد گرفتیم حالا هم که مهدی رو انداخته وسط ميدونه مين
بعضی وقتا ادم مجبور ميشه دروغ مصلحتی بگه خدا خفت کنه محسن کور خوندی محسن با اون سابقه اون شد حالا ما در باره بچه مثبت دانشکده چی بگيم؟؟؟
مهدی يک قديس است اگر قرار بود پيامبری مبعوث ميشد حتما مهدی را انتخاب ميکردند محسن هم ميشد هارون برادر موسی ای فرشته ای پروانه ای شاپرک
حتما اين طوری ديگه...خوب شد؟؟
من و ... ميخوايم بريم گم بشيم تا تو چش بعضی ها با پر روويی و حق جانبانه نگاه نکنيم و دروغ نگيم
ما اراذل و اوباش رسما از محسن معذرت ميخواييم
ديدار به جهنم

۲- محسن

حذف شد!

۴- ما کی باشيم که خودمونو معرفی کنيم

اين ماله محسنه
ميخواستم توی بلاگ خودت ازت عذر خواهی کنم ولی ديدم تعطيلش کردي.اگه خواستی قبلی رو بذار توی بلاگت.يه دفه دلم قش رفت متلک بارت کنم ولی ديدم زيادی شور ميشه تو هم فشار خون داری.
الان تو برای من جنيفری کدو تنبل
ببخشيد اقا مهدی اينجا رو کرديم اداره پست.سيب زمينی يه حرکتی بکن

5- من همونم که قراره خيلی ها بميرن ولی نگم کي

اينم از خوش شانسيته که هر چی داشتم نثار محسن کردم.نصش ماله خود خودت.دراز بی خاصيت.تو رو خدا اين همه واسه هم کلاس نذارين دو تاتون تابلويين اون دراز تو هم کوتوله ادم ياد سه کله پوک ميفته راستی نر سوم کيه؟!
وای خدا چه قد من مودب شدم
اصلا ولش کن بذار يه بارم ادم بشيمو در باره خصوصيات مهدی بگم:
خب اين بچه متولد شيراز يه خورده قدش دراز يه کمم مثل گرازه.ای تييييييييييييی ميخونه کوهنوردم هست هم خودش هم محسن نميفهمن چی ميگن .يه مشت کتاب دور خودشون جمع کردن و هی تو بلاگ کپ ميزنن ادای روشنفکرا رو هم در ميارن .ای زرشکککککککک.خودش ميگه ميخوام توی کوه به درک واصل بشم اما احتمالا توی زاينده رود غرق ميشه نميدونم چی ميخوره که روز به روز دراز تر ميشه
راستی ليلی زن بود يا مرد؟
خدايا تو را سپاس که به راه راستم نمودی هدايت

6- محسن

راستی اينم اضافه کن:

اولش که ديدمش اميدوار شدم ترک ها استثنا هم دارن اما بعدا پشيمون شدم. آخه بعضی وقتا خيی ترک می شه حتی از پيتزا و اینترنت هم بدتر ولی به هر حال آن ترک ميانه ای بدست آورده دل ما را

7- محسن


اول خودت:
خوب...
وقتی اومد دانشگاه از همون اول آی تی آی تی می کرد بد نمی دونم چرا من شدم آآآآآآآآآآی تی؟ اما قراره علی رغم تبلیغات سوء دشمنان داخلی با همدیگه از طناب آی تی بریم یه جایی که هنوز جلسه اشو نگرفتیم که می خوایم کی و کجا بریم.
می خواست دریای خزر بشه اما سر از مدیترانه و سیاه در آورد حالا قراره باهم بریم شبه جزیره ی عربستان و دریای سرخ، شایدم از طریق زاینده رود گرفتار باتلاق گاوخونی شدیم. خدا نکنه!
بچه مثبت ردیف اول نشین کاردرست سر تو همه چیز کن جا نگرفته، یه روزی مدیر خوبی می شی فقط مواظب باش مثل مدیرای خوب سر از اوین در نیاری که حال و حوصله ی ملاقاتی و طاقت ديدن اشک بچه های یتیمتو نداریما
مثل خودم عنکبوته و لازم باشه يه لباس می بافه می کنه تنت خودتم نمی فهمی از کجا خريديش ولی خداييش تو مواقع اضطراری زياد به دردش خورده. من می دونم...
در مورد بلاگت:
فقط خودتون می فهميديد چی می گی و جالب اين که خواننده ها تریپ فهميدن می ذارن و وقتی بهم می گی منظورت چیه کلی ازشون مي خندم. مخصوصا حميد
خوب ديگه بسه. ان شالله با همديگه به کل جهان برسيم. نصفش مال تو نصفش مال من

9- pezz

مغرور، کاردرست، باهوش، دودر، که بیشتر از همه اینا داره نون اون پرستیج و کلاسش رو میخوره! در ضمن منم واقعا خیلی دوستش دارم!
راستی یه چیزی! یه دیقه میای جلو؟

10- حسن:

وقتی تو چشای مهدی نگاه ميکنم ۲۰ ساله بعد رو ميبينم که پسر مهدی ميگه بابا جون چرا ما هم مثل مردم واسه مسافرت از کشتی استفاده نميکنيم؟!!!
مهدی هم خيلی با کلاس ميگه:خفه شو پسرم شناتو بکن
البته اين رو تو چشای يکی ديگه هم ديدم
يه بارم تو چشای خودم ديدم ولی زودی چشامو بستم

11- آن.ش... ;)


پیش نوشت: در صورت نیاز از پاکت های تعبیه شدن در زیر صندلی خود استفاده کنید.
شکور, فعول , صبور.
حافظه ی کوتاه مدتش همون قدر کار نمی کنه که دراز مدتش کار می کنه.
ماهیه دریا دلی که می تونه در خودش شنا کنه و از هر برکه ای به آب های آزاد برسه.
خیلی زیاد متکی به نفس, باهوش و تحلیل گر, شباهتش به ایکیوسان غیرقابل انکاره.
یه روح سفیده ابری.
تو میوه ها یه توت فرنگی می مونه و کمی هم مثه کیوی ساکته!!!
اسب سفید با سمای طلایی.
عاقل و زیادی محافظه کار و شکسته نفس.
هر جور شده " گاها" رو تو حرفاش جا می ده, به کرات. آخه پدر جان! لغت فارسی که تنوین نمی گیره.
پلنگ تنها جانداریه که هیچ کس تا حالا هیچ کجا نتونسته رامش کنه اما اون کسیه که یدونش رو تو پلی تکنیک رام کرده.
نکته ی منفیش! نداشتن نکته ی منفی است.

12- چرا من نميتونم بگم کيم

راستش هر چی منتظر موندم از اراذل و اوباش خبری نشد.ديدم داره يه جورايی در حق محسن ظلم ميشه اخه هم اين دو تا شبيه همن هم تو خيلی کارا شريکن واسه همين يه کم چرت و پرت حقشه با اين که وجدان درد دارم ولی ناچارم الان هم که ميخوام اينا رو بگم اشک تو چشام جمع شده.با اجازه اقا محسن:
...
چون محسن نو اخرين پستش گفته بود چيزی نگيم منم نميگم ولی ممکنه يه روز خفت کنم
ولی خداييش خيلی ترکه

13- دینا

چند وقت پيش داشتم اين مطلبو می خوندم که :«پس دستهايت را در دستهای من بگذار تا يکديگر را بهتر دريابيم...برخی از ما همچون گوهر و بعضی مانند برگ.پس اگر سياهی برخی از ما نبود؛سفیدی ناشنوا می ماند و اگر سفیدی بعضی از ما نبود؛سیاهی نابینا می ماند.» یکدفعه یاد مولونا و شمس افتادم.همیشه فکر می کردم دیدار اونها هرقدر که مولوی رو متحول کرد روی شمس هم بی تاثیر نبود.شمس...شخصیتش همیشه برام مبهم بوده؛میدونید اگه تکرار تاریخ رو قبول داشته باشیم شاید بشه شناختش. مولانا ما کلی متحول شده زده رو فاز عرفان درست مثل مولانا اما شمس...هنوز هم ناشناسه از پشت یه پرده سیاه با ما حرف می زنه از همه چیز؛ مثل جلال الدین؛و همه ازش حرف می زنن؛ مثل جلال الدین... و مولانا...راستی شما شمس رو میشناسید؟

14- ابوذر

يه حالت دوگانه و بلکه چندگانه ای دارم. نفهميدم که اينجا وبلاگه يا سايت دانشکده است يا گروپ ای يو تی مووونزه که اين کارا رو می کنين!! عجيبا غريبا!!!

15- علی

یادم میاد در خلال بحث‌های کاملاً علمی و تخصصی ال.پی.آر (یه جور رباتیک!) وسط شبکه عصبی به راحتی پای دکتر شریعتی رو به بحث باز می‌کرد، این هم به خاصیت عنکبوتی اون بر می گرده. البته من می دونم که تا حالا این خصوصیت عنکبوتی ، خوب به کارش اومده، و خواهد آمد.
معمولاْ آدم با فامیل زنش اونقدا احساس نزدیکی نمی کنه ُ اما مهدی شاید از معدود برادرخانم هاییه که آدم اونو از برادر خودش نزدیکتر احساس می کنه البته برای من که اصلا برادر ندارم
به اميد روزی که مهدی هم غرق بشه! خودش ميدونه کجا

-------------------------------------------------------
تمام:
با تشکر از همه دوستان از اینکه منت نهادن تو این بازی شرکت جستن، به هر حال توفیق اجباری بود که شامل حال ما شد.
خب حالا نوبت وبلاگ سنگین و خیلی هنری علی هستش. از اون جایی که اون عیالواره پس پروژه به اجرا گذاشتن مهریه خانومش از الان کلید می خوره.
وبلاگ بعدی: من و آسمان



پ.ن. حمید یه کم دیر کرد ولی خب عیب نداره من نظرش رو می ذارم:

16- حمید:
من تازه اومدم اینجا رو دیدم!
خود مهدی که موجود مرموزیه! خیلی محافظه کار و البته منطقی! زیادی جدی میگیره قضایا رو! در ضمن سهراب رو هم اصلاً خوب نمیخونه! توی طار دهنمون رو سرویس کرد
در مورد وبلاگش: مطالبی که می نویسه، معمولاً با کلمات سنگینش حال نمیکنم! چون از سطح سیکل بالاتره، اما در جواب محسن بگم که من دقیقاً چیزی رو که خودم از مطلبش درک میکنم توی کامنتش می نویسم! اصلاً هم برام مهم نیست منظور مهدی هم همون باشه
لینک
سه‌شنبه، 15 خرداد، 1386 -

   کسی جارو بیارد، فکر مرا جمع کند...   

آن جنین کز رحم خواهر من افتاد،

فیلسوف بزرگی بود که پی دفتر نقاشی خود رفت.

-کسی جارو بیارد، افکار مرا جمع کند-

پیش رو باغ پر از گل،

-گل پر از شهد تماشا-

پشت سر دفتر نقاشی من

که پر از صفحه خالی بود،

گم شده است.

من مردد، شاید ناتوان،

شاید این تاریکی، پشت سر محو شود

مثل یک لحظه نگاه مسافر به پیاده

-یک نفر باز بیاید، افکار مرا جمع کند...

که در باد زمان گرد شدند

و در سکوت مکان روی زمین خاک شدند-

پیش رو باغ پر از گل، گل ها پر از شهد، شهد ها همه واقعی

اما من... در پی دفتر نقاشی خود هستم

تا مدادی را که به یک بوسه خیس، تر کردم

 بردارم

و کودکانه بکشم، تصویر گلی بی برگ، با نهایت یک خط به نشان شهد

و در این فرصت بچگی ام

تا ته کوچه عمر عاشقی کنم.

آری تو که آمدی، جارو بکش، بکش این ذهن مرا، آنجا، اینجا...

لیک، آخری را به خودم بسپار:

دنیای بزرگ، لحظه ای فرصت بچگی ام خواهد بود تا در آن طرح یک گل بی برگ بریزم.

لینک
یکشنبه، 6 خرداد، 1386 -

   ۳۵ روز حماسه...   

روایت سید صالح موسوی از شهادت بسیجی 13 ساله بهنام محمدی در حماسه دفاع از خرمشهر...

دل نترسی داشت. یک شب رفته بودیم برای استراحت در مقر، سرش را بر شانه من گذاشته بود و هی سوال می کرد. می پرسید: کا، این بچه ها که شهید می شوند می روند بهشت؟ گفتم: چرا. گفت بهشت چه جور جایی است؟ گفتم جای خیلی باحالی است. جای آدم های خوب است.پرسید یعنی من هم خوبم؟ جواب دادم: حتما خوبی والا اینجا چه کار می کردی؟ فردای آن روز...

(روزنامه شرق 2 خرداد 86)

------------

پ.ن. بهنام محمدی از اهالی خرمشهر بوده، با وجود اینکه خانواده اش پس از اشغال خرمشهر به اهواز می رن ولی این فرزند جسور ایران زمین، خرمشهر می مونه و می جنگه... تو اون مدت مقاومت برا محمد جهان آرا و صالحی و شهدای دیگه آب می آورده و اسلحه ها رو خشاب می کرده اون هم بین گلوله و خون...

یادشان تا ابد زنده است...

لینک
پنجشنبه، 3 خرداد، 1386 -

   آه... یقین.   

بيهوده نيست که خدا يادمان داد که بگوييم: ما را به راه راست هدايت کن به جاي اينکه بگوييم ما را به سر منزل مقصود برسان. که همه چيز ما در راه است در رفتن. اين رفتن روي خط نيست اين رفتن در طول نيست جهتي نيست. اين رفتن از جنس نماندن است از جنس گشتن، از جنس بارها و بارها از يک نقطه عبور کردن. هاجر وار بين دو کوه دويدن و برگشتن. رفتن از جنس دويدن ها و فرياد هاي مادريست که وسط بيابان بي آب و علف فرزندش را عقربي سياه گزيده ولي او را پيامبر وار اميد نوشدارويي هست و هست. آه... يقين...

چگونه مي توان سکوت را تعبير کرد؟ روي رد پاي من اثري از کفش نبود. کفش من چه بود؟ بازمي گردم به عقب، بازميگردم به عقب...

مي گويند سکوت را آن سوي زمان و مکان مي توان شنيد. زمان و مکان پرگو و پر صدا شلوغ مي کنند. مي روم، مي روم، مي روم؟ مي روم؟؟ مي روم؟؟!! مي روم. مي روم! مي روم!! چهل، چهل، چهل...

لینک
شنبه، 29 اردیبهشت، 1386 -

   و بیا پایین...   

ستون ها را رها کن...

کوه ها را پايين بيا...

بازيچه نباش...

بازيچه نساز...

فخري نفروش...

چيزي ميفزاي...

پرواز کن...

لینک
شنبه، 29 اردیبهشت، 1386 -

   سه شنبه شب...   

زمین گفت: آسمان تا کی ابریست؟ ترانه باران تا کی زیباست؟ این همه لهجه های نو تق تق باران تا کجای بی نهایت جاریست؟ هیچ تکراری خواهم شنید؟ سلام های تو ای باران، تا نهایت عمر تازه است و پر از شوق شنیدن؟ نکند تق تق تو تکرار شود؟ نکند تکرار تو عادت شود؟ باریدن تو، صحبت تو، عادت هر روزه شود؟ مرگ شود؟ کسی از دیدن یکباره باران سیر شده است؟ از دوباره باریدن تو سخت شده است؟ جاده موسیقی تو هیچ انتها دارد؟ عرض این جاده تا کجای ابدیت جاریست؟

باران:...

آسمان:

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد  / عارفان را همه در شرب مدام اندازد

ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف /   سر و دستار نداند که کدام اندازد

روز در کسب هنر کوش که کی خوردن روز /  دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

حافظا سر ز کله گوشه خورشید بر آر  /   بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

و زمین تا ابدیت باران به ترانه های سلام گوش می دهد.

لینک
چهارشنبه، 19 اردیبهشت، 1386 -

   اصحاب   

چند جوان و یک سگ در صعود به کوه

درختی نیست

نگاهی در پی آنها

...

جوانی خواب آلود از کوه به دشت جاری

درختی تنومند و کهن

نگاهی در پی او

...

چند جوان و آن سگ رو به آسمان جاری...


تا شعاع چند هزار کیلومتری... از ریزه سنگی پایین تر از من خبری نیست


خوشا به حال گرد و خاک های سر راه

بیشتر حال آنهایی که زیر پایند...

لینک
شنبه، 15 اردیبهشت، 1386 -

   خوابی لانه گرفت...   

چشمان بسپردیم

خوابی لاته گرفت

نم زن بر چهره ما

باشد که شکوفا گردد زنبق چشم

و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد

---------------------------

اول به زمین

دوم به هوا

سوم به همه چلچه ها

آخر به زمین

اما

در چشمه تو

شور بهشت می شکفد

 

زمین میلاد سبز بود

آسمانت آبی

چلچله ها خوب می خواندند

زمین مرگت سیاه بود و درخشان

و اما

بهشت...

این بار نوبت اوست...

 

باز می خوانم...

ما هسته پنهان تماشاییم...

لینک
پنجشنبه، 13 اردیبهشت، 1386 -

   نیایش (پست مدرن)   

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

خود را چو فرو ریزم با خاک در آمیزم

وگرنه من همان خاکم که هستم

...

یک روز که باشم مست، لایعقل و ترد و سست

یک روز ارس گردم اطراف تو را گردم

کشتی شوم جاری از خاک برآرم، تو. بر آب نشانم، تو

دور از همه بیزاری

دریای خزر گردم، خواهی تو اگر جونم

صد سینه سپر گردم، خواهی تو اگر جونم

محصول هنر گردم، خواهی تو اگر جونم

یک روز بصر گردم، یک روز نظر گردم

یانصد سر سردرگم

ای وای... ای وای...

حبل المتین گیست

جمعا به تو آویزیم

(واعتصمو بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا)

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

یک روز دو چشمم خیس، یک روز دلم چون گیس

آشفته و ریساریس

بردار، دگر بردار،

بردار به دارم زن از روی پل فردیس

ای درد توام درمان، در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس، در گوشه تنهایی

وی خاطره ات پونز، نوک تیز ته کفشم

این صندل رسوایی، این صندل رسوایی...

گرگی تو . میشم من، جمعا به تو آویزیم

آب از تو، سریشم من، جمعا به تو آویزیم

اگزاز و دیاسپامی، جز زلفت آرامی

چون زلف تو نارام است، رسوا و پریشان من

سشوار

 ------------------------------------------------

پ.ن: به تازگی ترانه های جالبی از یک خواننده جدید به دستم رسیده. اولش که شنیدم فکر می کردم با وجود نوآوری که داره ولی از لحاظ محتوا هم مثل بقیه ترانه خوان های جدیده که یه کار جدید می کنن و کلی هم سر و صدا به پا میشه، هست. ولی این دفعه فرق می کرد. با وجود اینکه کلا شعرهاش و ساختار ترانه هاش یه جورایی! نامتعارف و عجیب بود ولی حرف های خیلی قشنگی داشت. از اینکه اونا رو جور دیگه ای بیان کرده خوشم اومد. می دونم که روشون خیلی کار کرده. خسته نباشه. شعری که نوشتم متن ترانه ای با عنوان«گیس» هستش.

لینک
دوشنبه، 10 اردیبهشت، 1386 -

   سالروز مرگ سهراب سپهری   

    چه تاریج جالبی... اول اردیبهشت. ماهی که در آن تمام طبیعت میزبان بهشت می شود. سهراب در چنین روزی مرگ را به آغوش کشیده است.
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)
لینک
شنبه، 1 اردیبهشت، 1386 -

   الان موقع شه!   

تا سرا پرده گل نعره زنان خواهم شد
لینک
چهارشنبه، 29 فروردین، 1386 -

   یه وبلاگ جدید   

    در یک وبلاگ جدید قصد دارم نتایج مطالعات خودم را روی پروژه کارشناسی ام، برای دوستان و علاقه مندان ارائه نمایم.
پروژه من در حوزه هوش تجاری (Busimness Intelligence) خواهد بود. هنوز دقیقا فیلد پروژه ام تعیین نشده است.
http://www.businessintelligence.blogfa.com/
با تشکر از توجه تون...
لینک
سه‌شنبه، 28 فروردین، 1386 -

   زمین و باران   

* دیشب در خواب به پرواز در آمده بودم. بار دومی بود که در خواب چنین چیزی می دیدم. لحظه ای "متراکم شدن شوق پریدن در بال" را حس می کنی، آنگاه تمام وجودت لبریز از آسمان می شود و چون کره مادیانی زیبا، کشش اراده ات تو را به پستان مادری بزرگ می رساند و ناگاه بی تکیه گاه و بی بال، تنها با تکیه برعزم پرواز به آسمان در می آیی.

* دیدی دیشب چگونه در آسمان سکوتت تا تماشای خورشید خدا به پرواز در آمدیم؟ من که می دانم طوفان های شوق در پهنای بلند آسمانت عالم را به سکوت حیرت واداشته اند. آری بگذار با هم به پرواز در آییم... نگو که تا به حال نپریدی. آسمان را چه به این حرف ها؟

- سکوت...

* هر ذهنی برای پرواز آسمانی دارد. آسمان مرا ابرهای کوچک گرفته... دلم برای دوباره پرواز در آسمانهایی که برایم آفریده اند، لک زده است. آسمان­هایی که منتظر پروازمان هستند.

* تو تنها کسی هستی که ذهنم را عریان دیده است. برای تمام آفرینش، لباس بر تنش می کنم. روزمرگی ها لباس زشت ذهن های زیبا هستند. ولی ما دچار این تنیم، دچار این لباسیم و اگر نیستیم باید بشویم. آنگاه چگونه همدیگر را زیبا ببینیم؟ زیبا...

*ذهنم را برای همیشه عریان ببین... میدانی؟ زیر ابر نگاه خدا همیشه قشنگیم. ای باران خدای خوب من...

- قشنگ تعبیر عاشقانه اشکال است… من هم عریانم، زمین من تو همیشه قشنگ می مانی و عریان، ته دلم، جایی که دست هیچ روزمرگی بدان نمی رسد.

زمین کمی می گرید. مثل یک مرد.

* زمین و باران، تا ابدیت شهرهای شلوغ، برای هم عریان اند.

- جلوی تکرار را گرفتن، برای ناب ماندن معانی… ولی من از خوشایندی تکرار می گویم در مواجهه با دل. چرخیدن در یک دایره آنقدر که نیروی گریز از مرکز تو را از بند محیط رها می کند.  آنگاه در چرخش دایره وار تکرار می توان به خورسید لبخند خدا رسید.

- گریه ات مرا به لبخند تو مصمم تر می کند.

* تبسم روح لطیفت چقدر زیباست.

- و تو که با انگشت مهربانی تبسم مرا لمس کردی… سلام آینه دلم را رو به رو می کنم با آینه دلت تا ابدیت...

* ابدیت نه در زمان و مکان که در تماشا و پرواز…

------------------

پ.ن: ازگفتگوهای "زمین و باران"

لینک
شنبه، 25 فروردین، 1386 -

   سه شنبه شب...   

شب سه شنبه،

عصاره زندگی را در کامم ریخت.

-عصاره زندگی ساده ترین بودن هاست:

بودن های کویری.-

امشب،

بدون اضطرابی از انتظار

 آمد

 و بودن دلهره­ ای از رفتن،

 رفت.

سه شنبه ها هر هفته یکبار تکرار می­شوند.

-----------
پ.ن: مربوط به هفته پیش
لینک
شنبه، 25 فروردین، 1386 -

   یه بار دیگه...   

    اون روز انقدر خوش گذشت که دوباره با دوستان زدیم بیرون. عکس های این دفعه هم بد نیستن، می تونید اینجا ببینیدیشون.
لینک
شنبه، 18 فروردین، 1386 -

   پیک نیک   

چند روز پیش با دوستام رفته بودیم یکی از کوه های قافلان کوه (به ترکی می شه قافلان تی: محل زندگی پلنگ). خیلی خوش گذشت این هم لینک چند تا از عکس هاش ببینید بد نیست.
لینک
چهارشنبه، 15 فروردین، 1386 -

   به این جرعه تماشا....   

من به «زير باران نشستن با تو» راضي هستم، مثل الان، مثل امروز صبح مثل هميشه.... شعر نمي گم. شعار نمي دم از ماورا هم صحبت نمي کنم، نه! دارم به خودم، به تو، به ما، وسعت تمام آرزوهام رو تو انحناي کوچکي از فضا، بين دو چشمات، با انگشت "دوست داشتن" ترسيم مي کنم. نمي خوام در اين "شب نيک" فريب آرزو ها رو بخورم. فريب دنيا، فريب تن!

دستانم رو در امتداد زمين و زمان (اين پدر و مادر روزمرگي) باز مي کنم و فرياد مي زنم:

                                    آهااااي دنيا،

                                                                من به اين لحظه ي باراني خشنودم.

                                                                                به اين جمله نوراني، به اين جرعه تماشا

-...

پيش مي رويم و پيش... در سختي ها در شادي ها فرياد مي زنيم:

تا به آنچه از دست مي دهيد اندوهتان فرانگيرد و

به آن چه اعطايتان مي کنيم، سرخوش نشويد

که خداوند هيچ خود ستاي مغروري را دوست ندارد.

-----------

پ.ن: از نامه های «یکی دیگه». :دی

لینک
چهارشنبه، 15 فروردین، 1386 -

   بارون یا ستاره، فرقی نمی کنه...   

در بستر آسماني خسته و دلگير،

                        در ته خط خطي روز،

                                    ستاره اي کوچک زاده شد

 - ستاره يک چشم تماشاست

                         از عالم تاريکي

                                    بر هستي يک نور -

در اين شب تاريکي خبر از نور کلامي نيست،

                        پلک انتظارش خسته، سطرهاي آسمان خالي

ستاره ها باقي گرد قطبي گردان،

                        او از شوق ديدن و بوييدن يک پرتو، حيران

و در انتظار تماشا تمام شب را بيدار به سطرهاي سياه آسمان نگاه مي کند

که چون پرتو حرفي نور نوشتن گيرد

                        آسمان را به آتش بکشد

و آسمان سياه، اين دفتر گرد،

                        تا به تماشا چاره اي جز چرخش خالي سطرها ندارد

مي رود تا به افق تا لب بسته خاموشي

                        تا نشيند دم در، چشم به راه

که ندايي در تابش گفتن، رو به آن چشم تماشا مي گويد:

«ستاره درخشان طلوع

طلوع در انتظار تو بود

در "وسعت بي واژه"ي صبح

خورشيد را به تماشا بنشين» ...

----------------------

پ.ن: اين متن خيلي قشنگ تر بود. دست کاريش کردم به اين روز افتاد. متن من نيست ولي مال منه.

لینک
سه‌شنبه، 7 فروردین، 1386 -